تبليغاتX
2rooghi bename eshgh
دروغي به نام عشق
 
akhe ye adam ta che had mitune kasif bashe daghunam karde dige 3sal zendegimo be pash rikhtam daneshgah tehran ghabul nashodam faghat bekhatere un hala gandesh dar umade khanum dust pesare galoni ke dashte hich khune mojaradi ham ba bfashun miraftan akhe chi begam madare kamelan na mohtarameshunam rahnamayishun mikardan ta moshkele khasi vasahun pish nayad daram atish migaram komakam konid sukhtam khoda

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 1388/03/27  |
 

بزار بگم بدونی چقدر تورو دوست دارم

بذار بگم دلم رو فقط به تو میسپرم

بذار بگم که بی تو غم تو دلم نشسته

شادی از اینجا رفته باره سفر رو بسته

ولنتاین نزدیکه خوش بحال اونایی که میتونن به کسی که دوسش دارن هدیه بدن حتی یه جمله  دوست دارم

شایدم راست میگن که کسی را که دوست داری ، ازش بگذر اگر قسمت تو باشد ، خودش بر مي گردد اگر هم بر نگشت بدان که از اوّل ماله تو نبوده پس بهتر که رفت!!

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه 1387/11/10  |
 
سر دو راهی گیر کردم نمی دونم باید چی کار کنم . سعی کردم فراموشش کنم ولی هر بار یه اتفاقی می افته و یه کاری می کنه که دیوونه تر از قبل میشم . چرا هیچ کس کمکم نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط در جمعه 1387/10/27  |
 

غصه نخور ای دل بی کسم

گریه نکن گلم همه کسم

رسم دنیا بی وفاییه

دلکم دلکم دلکم

دل من بغضتو بشکن

غریبگی نکن با من

ببار مثله ابر بهار دل من

اونیکه دلتو شکسته

خدا جوابشو میده

ببار مثله ابر بهار دل من

|+| نوشته شده توسط در جمعه 1387/09/15  |
 این داستان عشق منه
من شیفته ی اون بودم نه عاشقش

درست 2 سال و 4 ماه پیش(تابستون بود) بود که با دوستام (دوستای مدرسه) قرار گذاشتیم هفته ای دو روز بریم سالن فوتبال بازی کنیم. سالن نزدیک خونه ی اونا بود. هر روز موقع برگشتن از سالن می دیدمش . انگار که اون ساعت جایی کلاس می رفت. دوستامم که همه شیطون بودن می خواستن یه جوری توجه اونو به خودشون جلب کنن .خیلی دوست داشتن یه جوری باهاش دوست بشن . قیافش خیلی واسم آشنا بود (اون دختر دایی دختر عموم  و دختر دوست صمیمی بابام بود). یه 3 سالی بود که اصلا باهاشون ارتباط نداشتیم. اصلا یادم نیومد که کیه تا اینکه 4 ماه بعد تو عروسی خواهرم دیدمش . مثله یخ وا رفتم اصلا حال خودمو نمیفهمیدم . یه حس عجیب داشتم بعد از اون هم تو چند تا مراسمه دیگه دیدمش. طاقت نیاوردم انقدر تابلو بازی در آوردم تا بالاخره دختر عموم فهمید. اولش فکر کردم فقط از چهرش خوشم اومده (از این علاقه ها که از روی هوسه) ولی هر چی کمتر می دیدمش بیشتر دیونش میشدم. 5 ماه بعد از این اتفاقات گذشته بود که یه روز که کنار خواهرم نشسته بودم بهم اس ام اس داد(اونم از اون اس ام اس عشقولانه ها) باورم نمیشد انگار داشتم خواب میدیدم . خلاصه از اون رو ز به بعد اس ام اس بازیا و میس بازیا شروع شد خیلی از دوستام که اس ام اس هاشو خونده بودن می گفتن که بابا خیلی دوست داره چرا همه چیزو بهش نمیگی .از اون جایی که اعتماد به نفسم در حد صفره همیشه فکر میکردم هیچ کس منو نمی تونه بپذیره خلاصه 5 خرداد بود که دیدم بهم اس ام اس نمیده داشتم دیوونه میشدم هر کاری کردم جواب اس ام اسامو هم نمی داد.امتحانات نهایی سال سومم رو خراب کردم اساسی.گذشت تا اینکه فهمیدم چون با یه پسر دوست شده دیگه بهم اس ام اس نداده (تازه اون سال کنکورم داشت) . هی به خودم میگفتم تو اصلا لیاقت اونو نداشتی و اون اصلا تورو قبول نمیکرد وبا این حرفا خودمو آروم می کردم.تا اینکه نتیجه ی کنکورش اومد منم یه اس ام اس تبریک براش فرستادم و دوباره اس ام اس بازیا شروع شد.یه موقع هایی هم با هم چت می کردیم که اونم خودش ماجراها داشت. فهمیده بودم که هر موقع تنها میشه و دوستی به قول خودش بی اف  نداره به من اس ام اس میده (به طور ساده خرتر از من گیر نمی آورده) من که بابای دوستام بودم و به همه میگفتم که عشق و عاشقی تو این سن مسخرس حالا خودم عاشق شده بودم عاشقی که میدونه بازیچه ی مشوقشه دوستام خیلی سعی کردن منو از فکرش بیرون بیارن ولی من تعهدم به اون از یه مرد به همسرش بیشتر بود .حتی معلم و مدیرو .. هم میفهمیدن من یه چیزیم هست. 3 ماه مونده بود به کنکور که دو باره اس ام اس بازی شروع شد با خودم گفتم که دلو بزنم به دربا بهش بگم چقدر دوسش دارم یه اس ام اس بهش دادم منتظر بودم با یه اس ام اس پر از فحش از طرفش رو به رو شم اما نه اون منو پذیرفت و خیلی ازم استقبال کرد برام از تجربه ی بد علاقش به یه پسر گفت و اینکه نمی خواد تجربش تکرار بشه و اینکه خوشحاله که لیاقت دوست داشتن منو داره . بهم گفت که باید فلان فقط به کنکورم فکرکنم منم که انگار یه سنگ بزرگ از رو سینم برداشته شده بود رفتم واسه کنکور بعد کنکور بود که یکی از دوستام با یه پسر دیده بودش منو برد تا با چشمای خودم ببینم . داشتم دیوونه میشدم. ولی به جای اینکه باهاش دعوا کنم یه روز تو ی چت بهش گفتم میشه یه روزی علاقه ی من به شما دو طرفه بشه اونم همش طفره رفت که منظورمو نمی فهمه . 1.5پیش بود که توی چت بهم گفت که یه حرفایی پیش اومده و رفتن راجع من و اون یه حرفایی زدن گفت که چرا گذاشتی همه بفهمن (ولی من این کارو نکرده بودم) گفت که نگران منه و از این حرفا . یه جورایی حس کردم دوسم داره بهش یه اس ام اس زدم که برام مهم نیست که دیگران چی میگن برام تو مهمی اگه تو بخوای تا آخرش باهاتم اگرم تو بخوای میرمو دیگه پیدام نمیشه .هیچی جواب نداد. بعد از اون دو بار دیگم اس ام اس دادم که بازم جواب نداد. تا اینکه چند روز پیش اومد تو نت وقتی ازش پرسیدم که چرا جواب اس ام اسامو ندادی گفت که گوشیم دسته بی افم بوده و اس ام اس هاتو خونده . داشتم دیونه میشدم وقتی بهش گفتم من این وسط چیکارم گفت پسرعمو ی سحر(دختر عموم ) حسابی سوختم ولی نمیدونم چرا هیچی بهش نگفتم .موقع خدا حافظی هم بهم گفت که دیگه از طرفه من جواب اس ام اس نمی گیری . به همین سادگی همه چی  رو تموم کرد . حالا نمی دونم چیکار کنم . شما بگین من چه اشتبا هی کردم که کارم به اینجا کشید . هنوزم دوسش دارم

|+| نوشته شده توسط در جمعه 1387/08/17  |
 آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

                                آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

                                به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

                               شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن فکر تو ارزشمند است

                               فکر کن گریه چه زیباست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

                              پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه پرواز بخوان

                              یه خدا آخر دنیاست بخند      

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/12/06  |
 

انا لله و انا الیه راجعون

سلام .

امروز اصلا حالم خوب نیست یکی از بهترین دوستام توی یه تصادف رانندگی هم پدر و هم مادرش رو از دست داد.

نمیدونم چی بگم دیگه عذاب ازین سخت تر نمیشه. توی بد ترین سن تنها تکیه گاه هاتو از دست بدی خیلی داغونم حتی فکرشم برام سنگینه.

خیلی ممنون میشم وقتی این مظلبو میخونید یه فاتحه برای پدر و مادرش بخونید

از خدا میخوام این بلا سر هیچ کدوم از بندهاش نیاره.

|+| نوشته شده توسط در شنبه 1386/09/03  |
 

چند نکته حکیمانه…

1.اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش می افتی.

2.لذتی که در فراق هست، در وصال نیست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق!

3.آغاز کسی باش که پایان تو باشد

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/06/19  |
 

(اين متن زيبا رو در وبلاگ ديگری خواندم که به علت زيبا بودنش در وبلاگ خودم نوشتم اميدوارم صاحب متن راضی باشند .)

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/05/15  |
 

میگی عاشقم شدی خدا کنه                               کی دلش میاد با تو بد تا کنه

بس كه اون چشماي تو مهربونه                             كي دلش مياد كه تو رو برنجونه

كي دلش مياد كه تنهات بزاره                                كي مي تونخ بگه دوست نداره 

توي اين شباي باروني و خيس                              كي ميتونه بگه دل تنگ تونيست

بس كه چشماي تو پاك و روشنه                            كي دلش مياد ازت دل بكنه

تو گوشم ميگي كه عاشقه مني                            باز داري حرفاي شيرين ميزني

باز منو به اوج رويا مي بري                                    تو كه از تموم دنيا بهتري

معني عاشقي رو خوب ميدوني                            ميگي عاشقي رو حرفت مي موني

ميگي هر جا كه بري باهات ميام                            ميگم هر جور كه باشي تو رو مي خوام

واسه من كه عاشقم همين بسه                           هر كي عاشقه به عشقش برسه

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه 1386/05/14  |
 

سر كلاس رياضي بود كه استاد اومد دو خط موازي رو تخته كشيد. خط پاييني نگاهي به خط بالايي انداخت و در دل خود عاشقش شد. خط بالايي نگاهي به خط پاييني انداخت و در دل عاشقش شد. در همين هنگام بود كه استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.


قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد  به خونسرد بودن ...... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهايم محکوم شد به سرد بودن .... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن .... عشقم محکوم شد به مبحوس بودن ....

 

 

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 1386/05/10  |
 گفت وگو با خدا

در رويا هايم ديدم كه با خدا گفت و گو مي كنم
خدا پرسيد : پس تو مي خواهي با من گفت  و گو كني؟
پاسخ دادم :اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي بداني از من بپرس
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد
خدا پاسخ داد : كودكي شان
انكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند
عجله دارند كه بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو ميكنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند  كه گويي هرگز نمي ميزند
 و به گونه اي ميميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
خدا دست هايم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
من دوباره پرسيدم
به عنوان يك پدر
ميخواهيد كدام درس هاي زندگي را فرزندانتان بيا موزند
او گفت : بياموزند كه آنها كسي را نمي توانند وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه ي كاري كه مي توانند بكنند اين است كه
اجازه بدهند كه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم
بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه را نگاه كنند
و آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
 بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم
از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم
آيا چيزي هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند
خدا لبخند زد و گفت :
فقط اينكه بدانيد من اينجا هستم
هميشه
 

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 1386/05/02  |
 خیلی ممنون که میپرسی حالمو

ديشب ساعت 3:30 شاهزاده خانوم بهم اس ام اس زدن واقعا كه وقت شناسه منم اين شعرو براي تشكر ازش مینویسم(این آهنگ به من آرامش میده)


ميگي هنوز تو فكرمي بعضي شبا خواب نداري 

ميگن با يكي ديدنت ميگن خيلي دوسش داري


ميگي مگه ميشه منو يه روز فراموش بكني  

ميگن به هرچي اون بگه بدون شك گوش ميكني

گوشي رو بر ميداروي و چند وقت يه بار زنگ مي زني   

چند وقت يه بار به آرزوم به روياهام سر ميزني

بعدش ميگي شايد بايد از هم ديگه دور بمونيم                                                                      

ميگي بايد سعي بكنيم سخته ولي ما ميتونيم

خيلي ممنون كه مي پرسي حالمو  

خيلي ممنون كه نگراني واسه من

خيلي ممنون كه مي خواي بدونی با  كي ام  كجام     

پس چرا دلت نمي سوزه واسه سادگيام

تو اونيكه يه روز اومد از آسمون نيستي   

تواونيكه منومي خواست تا پاي جون نيستي

تو اوني كه بهشت و آورد رو زمين و 

نوشت كه فقط منو ميخوادهمينو  

نداشت تو حرفاش يه نقطه چين نيستي

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 1386/04/19  |
 داره عذابم ميده
سلام

امروز بعد از اينهمه وقت خانوم ساعت ۱۰ صبح بهم اس ام اس داده اونم از نوع ضد حالش اول گفتم جوابشو ندم بعد گفتم اون كه اين همه منو اذيت كرده منم يه جواب خوشگل بهش دادم داره خوردم ميكنه داره لهم ميكنه نمي دونم هدفش از اين كارا چيه

بسه آخه چقدر ميخواي منو به بازي بگيري

                                                        كاشكي كه راحتم كني بگي الهي بميري

بي رحمي عادتت شده دسته خودت نيست مي دونم

                                                         آخر يه روز ميري و من توحسرت تو مي مونم

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 1386/04/12  |
 فقط میخندم

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني

حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي

نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني

صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است

 فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/04/11  |
 مرگ پايان قصه
               

سنگ قبرم را نميسازد کسي             مانده ام در کوچه هاي بي کسي.

بهترين دوستم مرا از ياد برد                 سوختم خاکسترم را باد برد

دعا كنيد بميرم اينطوري از وضعيت الانم راحت ميشم

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه 1386/04/10  |
 قول میدم

آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاري و بري
                                                           آخه مگه حرفي زدم زخم زيوني من زدم
آره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود
                                                           دلت هوايي شده بود کارم از کار گذشته بود
فقط يه قول بهم بده يارتو تنهاش نزاري
                                                           كه مثله من اسير بشه آواره از خونه بشه
منم يه قول بهت ميدم يه روز فراموشت كنم
                                                           قلبمو سنگيش بكنم عشقتو خاموشش كنم
آگه يه روز خواستي گلم كسي رو نفرينش كني
                                                           بگو كه مثله من بشه زجر جدايي بكشه

|+| نوشته شده توسط در جمعه 1386/04/08  |
 
 
بالا
DHTML --> example: